تبليغاتX
بینوایان

بینوایان

"مترسک چوبی زردلاغرم،منتظرم بمان تا بيايم ازسفر،تاتو را باخودببرم از آن كشت زار زرد"

روز حماسه.......

 

امروز باصدای خروس بی محل ننه هاجر از خواب بیدار شدم که چشمم به جمال کبوتری زیبا که بالای ستاد بود افتاد.برادر حشمت بود که از اون بالا منو صدا میزد .....

دست و صورتم رو نشسته بودم که خودم و بالای پشت بوم رسوندم دنبال راهی بودم که قبل از اکبر سبیل کبوترو به دام بندازم ..اما؟؟؟

از بخت سیاه من هیچ راهی پیدا نکردم ...

از قرار معلوم امروز روز انتخابات بود ومردم هم برای قطع نشدن یارانه های خود اول صبح از خواب بیدار شده بودن که به پای صندوق های رای برن ....

واسه همین من هم لباس آویزون دکمه بسته شده تا گردن شناسنامه به دست خودم را به ستاد داش حشمت رسوندم .

هنوز وارد نشده بودم که چند خبرنگار سد راه من برای رسیدن به کبوتر شدن ...برادرخبرنگار اومد جلو گفت :آفرین احسن به شما برادر عزیز که انقدر وظیفه شناس هستید ...و رو به دوربین کرد کرد گفت:بینندگان عزیز توجه بفرمایید مردم همیشه در صحنه ما انقدر وظیفه شناس هستند که صبح به این زودی بعد از خواندن نماز اول وقت خود را به پای صندوق های رای رساندند و دوباره به چهره سرخ شده من نگاه کرد گفت:جوان عزیز میشه خودتو واسه مردم عزیز معرفی کنی وبگی الان چه حسی داری ؟؟؟

من بیچاره که هنوز تو شوک دوربین بودم گفتم به نام خدا من کریم فرزند فتح الله شل ول زاده هستم حسی که الان دارم نمیتونم به زبان بیارم ولی وظیفه خودم دونستم که بیام وبه ندای امام زمان نه نه ببخشید امام خمینی نه حضرت خامنه ای جواب لبیک بدم و به اکبرسبیل نه ببخشید اوگاما یا اوباما بگم هیچ غلطی نمیکنی ...

در این هنگام برادر خبرنگار رو به دوربین کرد که با مردم صبحت کنه که از فرصت استفاده کردم دانه های خرد شده خمیر رو به داخل حیاط ستاد انداختم ..ونگاهی به بالای ستاد کردم ....که ناگهان خبرنگار عزیز گفت :میشه بدونم کریم جان چرا به آسمان نگاه کردی ؟؟من هم به لطف ول بودنم در کوچه از دوران کورکی بلبل زبون بودم با کمال خونسردی گفتم:از خدای خودم مدد خواستم ....

آقای خبرنگار با شنیدن این جمله مانند فلفل قرمز شد ومدام تکبیر می فرستاد اشک شوق می ریخت وبه مردم پشت دوربین می گفت :الله اکبر الله اکبر به این غیرت شما جوانان ایرانی من به وجود شما دلاوران عزیز افتخار می کنم ....

خلاصه کلام با سلام و صلوات به پای صندوق رای رفتم وبه فلان نماینده که حتی تو خواب اسم اونو نشنیده بودم رای دادم وسرنوشت مملکت به یک کبوتر گردن حلوایی فروختم وآخر بایک کیسه برنج محسن به بخاط رای دادن به آن نماینده از ستاد خارج شدم وتو دل خودم گفتم راستی راستی امروز روز حماسه بود....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با احترام تقدیم به امیر عزیزم.........

ای کاش ای کاش های من وجود نداشت....

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:42 توسط .آزاد|

تنهااااااااااا

ممنوع آره ممنوع قرار گذاشتن تو فیس بوک ممنوع اااااا

با شما هستم هااااا چرا روی هر چیزی یک علامت ممنوع گذاشتید؟

برادر کجای آب بازی ایراد داره هااااااااا؟

شاید چون با شما برادران بسیجی هماهنگی نشده از قبل که خواهران با جادر بیان.......

شاید کمک های مالی به فلسطین ارسال نشد همین جا تو مملکت خودمون موند.....

میدونی چیه شاد بودن ایراد داره برای ما ایرانی ها ...

باید بریم معتاد بشیم شاید مارو دیدن ....

برادر من چرا همه چیز تو این مملکت بی قانون ممنوع شده ؟

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مترسک ناز می کند
 کلاغ ها فریاد می زنند
 و من سکوت می کنم....
 این مزرعه ی زندگی من است
 خشک و بی نشان ...

....درسته حال خوشی ندارم ولی دوباره اومدم ...

دلم از تنهای گرفته .....

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 11:3 توسط .آزاد|

بیراهه....

 

میدونم دارم اشتباه میکنم مثل همیشه دارم خودم گول میزنم ..

بزارید راحت حرف بزنم فکر کنید یک دهاتی هستم عقل ندارم یا زده به سرم ..

میدونید از چی این دنیا متنفرم ؟

از اینکه نمیشه این موجود دوپا  رو شناخت ..

فقط میدونم این روزها خیلی خستم حتی از نفس کشیدن تو این دنیا ..

روزگار تو هم با من باش خیالی نیست ...

 امروز خیلی داغونم دوست دارم داد بزنم صدات کنم بگم دوست دارم اما میدونم فایده نداره وتو صدام رو نمیشنوی ...

میدونی چقدر دلم برات تنگ شده ؟

میدونم دیگه تورو نمیبینم میدونم رویاهام تموم شد ااااااااااه خدایا دارم چی میگم ...

فعلا خداحافظ تابعد بیام یک خاکی بریزم توسرم ...

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:33 توسط .آزاد|

فدای خماری چویل کالد         

فدای و تنیا نیشتن مالد

هم نفس هم دوس هم کل کسمی

له دار دنیا هر خود بسمی

دارو آرام بخش درد دلم

بوسان دایم پر له گلمی

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

پ ن ۱ : این روزها با زمین و آسمان درگیرم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 19:30 توسط .آزاد

تقدیم به بیتای عزیزم که این روزها با سکوتش مرا تنهاتر گذاشته است ...

بی سبب نیست چنین فریادم
بی گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط زندگیه
هم خودم هم تورو بر باد دادم
بی گناه در دام عشق افتادم

اگر احساسمو می فهمیدی
قلبتو دوباره می بخشیدی
لحظه ی پایان این دیدار را
روز آغازی دگر می دیدی

اگه بیهوده نمی ترسیدم
عشقو آن گونه که هست می دیدم
شاید این لحظه ی غمگین وداع
قلبمو دوباره می بخشیدم
کاش از این عشق نمی ترسیدم !

ما سزاواریم اگر گریانیم
این چنین خسته و سرگردانیم
ما که دانسته به دام افتادیم
چرا از عاشقی رو گردانیم ؟

وقتی پیمان دل و می بستیم
گفته بودیم فقط عاشق هستیم
ولی با عشق نگفتیم هرگز
از دو ایل نا برابر هستیم
از دو ایل نابرابر هستیم

نه گناهکاریم نه بی تقصیریم
منو تو بازیچه ی تقدیریم
هردو در بیراهه ی بی رحم عشق
با دل و احساس خود درگیریم

بیشتر از همیشه دوستت دارم
گرچه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم
زیر آوار فرو ریخته ی عشق
از دلم چیزی نمونده که به تو بسپارم 

تو که همدردی مرا یاری بده
به من عاشق امیدواری بده
اگر عشق با ما سر یاری نداشت
تو به من قول وفاداری بده !
تو به من قول وفاداری بده !

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:54 توسط .آزاد

گفتی که باید برم که مرد و خودساخته بشم . آره یادته گفتی کار بهت میدن زن بهت میدن ولی من چرا شپشو معتاد شدم ...

همون روز با سر کچل منو جایی انداختن که عرب نی ننداخته بود بعد بخاطر فقر و تحصیلات پایینم مسئول شستن توالت ـ حموم ـ جمع کردن آشغال خونه جناب سروان شدم .

مگه من آدم نبودم عزیز مادرم نبودم پس چرا آشغالی پادگان شدم . اونقدر گفتم چشم قربان بله قربان که یادم رفته بود نه هم وجود داره .

وقتی که به اجبار برای نماز صبح ما رو از روی اون تخت های پوسیده بیدار میکردن بوی دود تریاک از خونه جناب سروان بلند می شد .

تازه دونستم ای بابا کجا اومدم اینجا اگر برای ما جهنمه برای بعضی ها بهشته . خدایش اینجا بود که غرورم زیر پای اون درجه دارها له شد . تو زمستون و تابستون شب تا صبح بیدار باش بودم .

آقایون بی سواد لم میزدن حقوق مفت دولت رو میخوردن اونجا بود که چند باری با تفنگ خودم رو خواستم خلاص کنم و یک مهر پایان خدمت به کارتم بزنم .

اما نگاه تو باعث شد که اون روزهای لعنتی رو تحمل کنم . آره راست گفتی مرد شدم ولی خیلی سرافکنده شدم .

.......................................................................................................

پی نوشت ۱ : شاید خیلی دیر باشه برای نوشتن این جمله ولی میخوام بگم تو خوبی و سرشار از احساس و سرشار از شادی تو خیلی پاکی میدونم همیشه با حرفام دل کوچیکت رو شکستم و میدونم که بدت میاد بگم بچه ای ولی بچه جون این پیر خرابات رو ببخش ازت میخوام درک کنی این فاصله هارو فقط ببخش آزاد...

 پی نوشت ۲ : ممنونم از همه عزیزانی که همیشه به من لطف دارن که یه چند وقتی هست که من زیاد نیستم (به دلایلی) ولی دوستهایی به این خوبی دارم که حتی در نبود من میان و با نظرات قشنگشون دل آزاد رو شاد میکنن ...

ممنون از تک تک شما مهربون ها ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 23:42 توسط .آزاد|

دیروز تولدم بود ولی باز تنها بودم فقط بیتا و فرید عزیز به یاد من بودند میدونم که مدتیه  با قلم کوچیکم از این روز خاکستری چیزی ننوشتم اما به زودی مطلبی مینویسم که آزاد دوباره برگرده ...........................
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 23:12 توسط .آزاد|

دارم میمیرم اینجا اما کسی از تنهایی و غم های بیشمار من خبر دار نیست ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزها دیگه صدای تپش قلبم که بدجور عذابم میده نمی شنوم ...

نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 1:18 توسط .آزاد

برای تو مینویسم برای تو که دیگه در دنیای من نفس نمیکشی . میخوام بگم عید اومد ولی باز تنها بودم

درست وقت تحویل سال با قرآن و گریه هام تنها بودم اون لحظه دوست داشتم سر خاک تو باشم و حرف

این دل لعنتیو به تو بگم . بگم که یه وقت فکر نکنی که دلم شکسته فکر نکنی که خیلی تنهام . نه تنها

نیستم کسی هم در حقم نامردی نکرده و اشک منو در نیاورده نه به جون تو تنها نیستم این غم های

کوچیکم که امسال بزرگتر شدند منو تنها نمیزارند .

راستی یادته تو اوج گرمای خورشید با شادی اومدم سراغت و گفتم عزیز جون یکی اومده آخر معرفت

میگه تا آخر زندگی میخواد با من باشه میخواد منو از تنهایی نجات بده اما بی انصاف داغونم کرد تازه

میخواستم پشتم رو به دیوار دلش تکیه بدم اما بی معرفت زد و دیوار رو خراب کرد .

تو زمستون تو فصل کوچ کلاغ ها تو فصل مرگ شکوفه ها وقتی از سرمای روزگار به دلش پناه برده بودم

بخاطر یک عشق پر از عشوه و ناز گفت برو بیرون جایی برای عشق تو نیست .

اونروز رو یادته تو غروب زمستون اومدم سراغت و زار زار گریه کردم ولی آروم نشدم این روزها بدجور نفس

کشیدن برام برام سخت شده خودمونی بگم دلم به آخر خط رسیده فقط اومدم بنویسم تا بغضم فریاد 

نشه .................................................................................

پ ن : از فرید عزیز ممنون که مطلب خودش رو به من تقدیم کرد ...

نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 3:14 توسط .آزاد|

در راستای نابود کردن فتنه گران عزیز در روستای غازی آباد جنوبی حاج

صمد کربلایی مشهدی قمی وسایر زیارتگاه ها...بر بالای منبر رفت و چندین

 فتوای دور از عقل و منطق داد . اما چه می شود کرد فتوای حاج صمد است

 دیگر وباید قبول کرد .

ایشان با صدای بلند خود فتوا داد که :

جولز و جولی باید اعدام شوند در این میان کریم مفنگی که خیلی هم خمار

 بود یهو از وسط مجلس بلند شد و گفت تــــکـــبــــیــــر و همه اهالی هم

بلند شدند و با حاج صمد هم صدا شدند .

بعد حاجی با حرکات موزون دستانش اهالی را به آرامش دعوت کرد که سر

 جای خود بنشینند و دوباره به فتوای خود ادامه داد و گفت :

اهالی محترم تنها راه نابودی جولز و جولی این است که رنگ مورد علاقه

آنها را از بین ببریم .

برای همین دیشب با مادر بچه هایم به مشورت پرداختم و به این نتیجه

رسیدم که دیگر در این روستا هیچ درختی کاشته نشود و تمام چمن ها از

 ریشه کنده شوند .

تیم فوتبال ممسنی حق ندارد لباس سبز بپوشد و حق ورود هیچ پوشاک

سبز رنگی به این روستا داده نمی شود .

بلکه آنچه هم هست صادر می شود خلاصه هر موجود سبز رنگی در این

آبادی حق نفس کشیدن ندارد و آب رودخانه اگر سبز باشد آن را خشک

میکنیم تا آبی شود .

در ضمن دعانویسان محترم از این به بعد دعای بخت گشای یا هر دعای

دیگر را در پارچه سبز ننویسند که دعای آنها بی اثر است .

خلاصه بعد از گذشت چند ساعت فتواي حاجی به این نتیجه رسیدیم که  :

رنگ سبز فعلا ممنوع و در نقاشی کودکان چمن و درختان بی رنگ و به خود

 گفتم خدا رحم کند سالهای بعد فکر کنم هیچ رنگی در مداد رنگی کودکان

 باقی نماند .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

...نگفتي دلم واست تنگ ميشه چرا رفتي بي انصاف ...

چاكر شما آزاد ................

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 2:26 توسط .آزاد|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
» به من هم نگاهی کن ...
» تولد ...
»
» روزهای آخر
» می نویسم تا نابود شوم ...

Design By : Pichak